|
آرامش در میان کلمات |
|
|
بیگانه با خویشتنم
+تاریخ دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:3
نویسنده نسل چهارمی
|
این منم، در آستانه هفده سالگی. پشت سرم رهایی و بی قیدی کودکی و پیش رو بانویی جوان. عدد هجده در گوشم زنگ می زند. هجده هجد هج هج ...هجده سالگی برای من که مدت هاست مستقل شده ام حکم آزادی را ندارد. این عدد برای من یعنی تثبیت من. یعنی کمتر از یک سال فرصت دارم تا منم را تکمیل کنم. همان که یک سال پیش در این دفتر نوشتم می خواهم از نو بیافرینمش. این منم، در آستانه هفده سالگی. با آرمان های بزرگی در سر. با دنیایی از اهداف برای آینده، برای مفید بودن، شاد بودن و درک لذت لحظه ها. آرمان ها و خواسته هایی که تقریبا همه شان را به خاطر کنکورنامی به تعویق انداخته ام. تا آن وقت باید روی نیمکت های مدرسه ای بنشینم که دوستش ندارم - و مدام از خود بپرسم این دروس چه سودی به حالم دارند - و قید همه علایق را بزنم. این منم، در آستانه هفده سالگی. نسل اول انقلابی نو و پر از انگیزه برای فردا، برای تغییر و برای از نو ساختن. این منم، در آستانه هفده سالگی. ترسی وجودم را فرا گرفته. ترس فراموش کردن تدریجی پاکی و صفای کودکی. ترس غرق شدن در دنیای آدم بزرگ ها. ترس از یاد بردن زیبایی گل. و در واقع ترس از بزرگ شدن. و این، منم.
+تاریخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:30
نویسنده نسل چهارمی
|
- چی می شد اگه دخترا هم مثل پسرها وقتی از دست هم عصبانی می شدن دوتا می خوابوندن زیر گوش هم، بعد فرداش هم مثل هرروز چاق سلامتی می کردن انگار که هیچی نشده؟ اونوقت هم انرژی و خشمشون تخلیه می شد، هم دیگه کینه و کدورت و قهری نبود.
- وقتی آن صدای آشنا را که با نامجو می خواند می شنوم فکر می کنم حال دیگر "اتی" به آرزویش رسیده است.
به مرور بر مطالب این پست افزون خواهد شد.
+تاریخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:18
نویسنده نسل چهارمی
|
گاهی اوقات بدون اینکه خودت متوجه بشی یا تصمیمی گرفته باشی، دستت میره طرف قلم و قلم خودش روان میشه روی کاغذ. من اسم این قبیل نوشته ها رو "قلم نوشت" گذاشتم. آنچه که نه شعره، نه داستان نه... بلکه فقط قلم نوشت ه
رهایم کنید / بگذارید آرام گیرم / من، دستتان را که به یاری دراز شده نمی خواهم / این دست اگر نجات همه / لیک چاه من است / آن دم که نبودید / در آن هنگام که تنها ره می پیمودم، آسوده بودم / دلتنگ نشدم / دلتنگ نمی شوم / نمی پرسم کیست مرا یاری کند / دوست می دارمتان / اگر دوستم دارید رهایم کنید / درددل نخواهم کرد / بغضم نشکنید / روزه سکوتم نشکنید / دیگر رازدل نخواهم گفت / در شادیم بودید/ در شادیتان هستم / در غم امّا / هستم و شما نباشید / رفیق روز تنهایی نمی خواهم / اگر چنین نکنید / اگر حرف نپذیرید / پاییز را تاب نخواهم آورد / در کنارتان بودن را تاب ...
+تاریخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:38
نویسنده نسل چهارمی
|
هم اکنون سیصد و شصت و پنجمین برگ از دفتر مشق شبم ورق خورد و این سی و نهمین مشقی است که در آن می نگارم. از تمام آموزگارانی که در این مدت دفترم را خواندند و غلط هایم را گفتند و دفترم را امضا کردند سپاس گزارم، که به یاریشان هر نوشته تجربه ای شد و آموخته ای هم.
+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:0
نویسنده نسل چهارمی
|
همچون معلمی که بخواهد کودکی گستاخ را – که در عوالم خود سیر می کند- تعلیم دهد؛ هردم با خود از آزادی و بهای آن می گویم، اما "میخ آهنی در سنگ کوفتن" است که تصویر آنها که معصومانه رفتند در ضمیرم نقش بسته و این دلداری ها بیهوده است.
+تاریخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:17
نویسنده نسل چهارمی
|
گفته بودم: در این چند روز انسان های بزرگی را شناخته ام... اما صد افسوس که هرروز از تعدادشان می کاهند و من، بغضم را فرو می خورم و می کوشم تا با فریاد هرچه تمام تر "الله اکبر"م غم نبودنشان را تسلی بخشم.
+تاریخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:32
نویسنده نسل چهارمی
|
- احساس خفگی می کنم. گویی دستانی نامرئی گلویم را سخت می فشارند.
- ای خدا، ای فلک، ای طبیعت / شام تاریک ما را سحر کن
+تاریخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:47
نویسنده نسل چهارمی
|
در این چندروز انسان های بزرگی را شناخته ام...
خردادیه: قاصد روزان ابری، داروَگ، کی می رسد باران؟ چقدر این شعر نیما یوشیج رو دوست دارم...
+تاریخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:27
نویسنده نسل چهارمی
|
دور همه آدم بزرگ ها یه نوار زرد هست که روش نوشته شده: خطر! با احتياط نزديك شويد.
خردادیه: - اصلا آدمهایی که میگن تا وقتی ولی فقیه این حکومت رو رهبری می کنه نباید رأي داد رو درك نمي كنم! يعني اگه رأي نديم ميگن فقط چون شما ناراضي هستيد نظام عوض ميشه؟!! - مهمترين برنامه انتخاباتي، امشب ساعت ۲۲:۳۰
+تاریخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:23
نویسنده نسل چهارمی
|
|
|